شقایق وحشی
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز میدارد
تنهاتر ازیک برگ
بابارشادی های مهجورم درابهای سبز تابستان ارام می رانم تا سرزمین مرگ تاساحل غم های پاییز درسایه ای خود را رهاکردم درسایه بی اعتبارعشق درسایه فرارخوشبختی درسایه ناپایداری ها مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد توکه رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد شعله های تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یکروز در این فاصله ها خواهم مرد روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف اوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم اه گوئی زدخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو می شکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله راز سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان ترا می دیدم کاش در بزم فروزنده تو خنده جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد الود سستی ومستی خوابی بودم کاش چون اینه روشن می شد دلم از نقش تو وخنده تو صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازنده تو کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می کرد در دل باغچه خانه تو شور من ولوله بر پا می کرد بودبا درد انتظار قرین می شکست از میان جنگل ها ناله مرغ حق سکوت حزین ناله ای جانگداز و طاقت سوز بی تو با ماه و کوه و جنگل و رود از غم عشق رازها گفتم در دل ان سکوت رویا خیز گریه کردم خدا خدا گفتم سر نهادم به دامن مهتاب دل مشتاق و ارزومندم به هوای تو بال وپر می زد مرغ وحشی دمی قرار نداشت پنجه یاس بر جگر می زد گفتم این وعده هم وفا نکند بی تو نا مهربان تماشا داشت در غم انتظار سوختم با دل بی قرار و مضطربی چشم بر گرد راه دوختم چه گویم که انتظار چه کرد.... می گریزی زمن و در طلبت من از این عشق چه حاصل دارم باز هم کوشش باطل دارم باز لب های عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر تپشی قصه عشق تو را می گوید بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت،چه باک ترسم از این عشق سر انجام مرا بکشد تا سرا پرده خاک خلوت خالی وخاموش مرا تو پر از خاطره کردی اتش عشق به چشمت یکدم جلوه ای کرد و سرابی گردید تا مرا واله و بی سامان دید نقش افتاده بر ابی گردید با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر انم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو در سوزند اسمان های صاف مانند که لبالب زباده روزند با هزاران جوانه می خواند بوته نسترن سرود تو را هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او تو را من تو را در تو جستجو کردم نه در خواب های رویائی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم،پرشدم،ز زیبایی پر شدم از ترانه های سیاه پر شدم از ترانه های سپید از هزاران شراره های نیاز از هزاران جرقه های امید حیف از ان روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب تورا ز تو ماندم،تورا هدر کردم غافل از انکه تو بجائی ومن همچو ابی روان در گذرم گمشده درغبار شوم زوال ره تاریک مرگ می سپرم چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست درین ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ،دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست خروش موج،با من می کند نجوا که:هر کس دل به دریا زد رهائی یافت که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت مرا انکه دل بر دریازنم نیست زپا این بند خونین بر کنم نیست امید انکه جان خسته ام را به ان نادیده ساحل افکنم نیست در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد وشور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها،دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مر مرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که درخاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند باز در ... اوست باز در... اوست دامن از ان سر زمین دور بر چیده ناشکیبا دشت ها را در نوردیده روزها در اتش خورشید رقصیده نیمه شب ها چون گلی خاموش در سکوت ساحل مهتاب روئیده باز کن در... اوست اسمان هارا به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بی تاب یاسمن ها را به بوی عشق بوئیده بال های خسته اش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده باز کن در ... اوست باز کن در ...اوست اشک حسرت می نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت می دود در نگاه من لیک من با خشم می گویم: باز هم رویا ای چشمهایت عشق را، ائینه داران ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو از این دل اواره در اندوه زاران! عشق تو،خوش می پرورد در جان پر درد شعری که ماند جاودان در روزگاران ساقی،به فریادم برس،غم پرپرم کرد! چشمان او ،چشمان اوخاکسترم کرد! دیگر،گل خورشید،از سرخی به زرد است غم،در نگاه اسمان لاجوردیست با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها تنها خدا داند که تنهایی چه دردیست جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملال اور حیات اسوده نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب می پوشم کرشمه هستی نگاه را هر صبح وشام چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟ من راه اشیان خود را از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام رفتم که اشیان دگر سازم رفتم که نیمه جان جوانی را در پای دلبری دگر اندازم وا حسرتا که یاد تو نگاه تو تا زنده ام فریب دهد بازم بردم به پناه که دور از تو خود را مگر هلاک توانم کرد وین داغ تلخکامی و حسرت را از لوح سینه پاک توانم کرد در هر پیاله عکس تو رادیدم دیگر به سر چه خاک توانم کرد؟ سال نو همه مبارک امیدوارم که سال جدید ... سال پربارو خوبی برای همه باشه باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار... روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است بادلی افسرده می کردم نگاه همچنان درپهن دشت اشتیاق کاروان ماه می پیمودراه اشک حسرت چهره ام را می گداخت دیگر از غم طاقت وتابم نبود زان که در این کوره راه زندگی اسمانم بود ومهتابم نبود پرده جانکاه ظلمت را بسوز ای دل من شعله اهت کجاست؟ جانم از این تیرگی بر لب رسید اسمان عمر من ماهت کجاست؟ انگاه سکوت می کند غوغا روید زنسیم مرگ خاری چند پوشد رخ ان مغاک وحشت زا سالی نگذشته استخوان من در دامن گور خاک خواهد شد وز خاطر روزگار بی فرجام این قصه دردناک خواهد شد ای رهگذران وادی هستی از وحشت مرگ می زنم فریاد: بر سینه سرد گور باید خفت هر لحظه به مار بوسه باید داد ای وای چه سرنوشت جانسوزی اینست حدیث تلخ ما اینست ده روزه عمر با همه تلخی انصاف گر دهیم شیرین است من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور من شب چراغ عشق تو را نیز می برم مرا همین بگذارند یک سخن با تو به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر به من بگو که برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از اسمان بیار به زیر ترا به هرچی گویی به دوستی سوگند هر انچه خواهی از من بخواه صبر مخواه از دشت های خالی و خاموش از پیچ وتاب گردنه ها قعر دره ها نور چراغ ها چو ن خوشه های اتش در بوته های دود راهی میان ظلمت شب باز می کند همراه من ستاره غمگین وخسته ای در دور دست ها پرواز می کند واو با فانوسش به درون وزید زیبایی رها شده ای بود ومن دیده براهش بودم رویای بی شکل زندگی ام بود عطری در چشمم زمزمه کرد رگ هایم از تپش افتاد همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله فانوسش سوخت من از کجا می ایم؟ که اینچنین به بوی شب اغشته است؟ هنوز خاک مزارش تازه است مزار ان دو دست سبز جوان را می گویم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلب هایمان در جیب هایمان نگران بودند برای سهم عشق قضاوت کردیم از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم از تو به راه افتادم به جلوه رنج رسیدم و با این همه ای شفاف ! و با این همه ای شگرف! مرا راهی از تو بدر نیست زمین باران را صدا می زند من ترا دلم گرفته است به ایوان می روم وانگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است ره کجا...؟مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس ادم ها سر بسر افسرده است روزگاریست در این گوشه پژ مرده هوا هر نشاطی مرده است 







![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()


![]()
















![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





